زرتشت دين ايرانيان
دكتر اميرحسين خنجی
http://irantarikh.com/tarikh.htm
در زماني از تاريخ كه ايران در گيرودار زايش يك نوزاد تمدني بود كه قرار بود
درآينده تمدن شكوهمند ايران هخامنشي شود «زَرَتاوشترَه پسر پوروش اسپَه» از
خاندانِ «اسپيتامَه» در خوارزم (شمال ازبكستانِ كنوني) ظهور كرد. زَرتاوشترَه
بمعناي شتر زرين است. شتر در خوارزم و بيابانهاي آسياي ميانه يك حيوان بسيار مفيد
به شمار ميرفت زيرا سواري بود، باركش بود، شير براي تغذيه ميداد، از گوشتش تغذيه
ميشد، از پشمش پوشاك و چادر ساخته ميشد، و از پوستش فرش و سپر و ابزار ميساختند؛
و به اين علتها انسانها براي شتر ارج و منزلتي قائل بودند، و براي فرزندانشان اسم
شتر را با پسوندهاي زيبا برميگزيدند، و يكي از اين نامها «زرتاوشتره» (شتر زرين)
را پوروشاسپه براي فرزند خويش برگزيده بود. اسب نيز چون يك حيوان سودمند بود، نام
فرزندانشان را به آن پيوند ميزدند. نامهائي كه پسوند «اسب» دارند (ويشتاسپه،
اورونتاسپه، جاماسپه، پوروشاسپه، كرشاسپه)، همه منسوب به اسب هستند. براي گاو
نيز آريائيان احترام خاصي قائل بودند، زيرا هم شير ميداد، هم زمين را شخم ميزد هم
بار ميبرد هم ازگوشتش تغذيه ميكردند هم از پوستش پوشاك وكفش و فرش ميساختند. از
اينرو براي انتخاب نام فرزندانشان انتساب به گاو نيز ميمون و خجسته تلقي ميكردند،
و ما در ايران به نامهائي برميخوريم كه با نام گاو پيوند خورده است؛ از اين جمله
است گائوماتا كه نام معروفترين اصلاحطلب تاريخ باستان است. گائومادپان نام يك
ايراني نامدار مدينه دردههء سوم هجري است كه نامش را درجريان ترور خليفهء دوم-
عمر- ميشنويم. چونكه سگ درميان ايرانيان يك جانور پسنديده بود برخي از نامهاي
ايراني به اين جانور نيز منسوب است، و ما نام «اسپَكه» (سگ) را در ميان نامهاي
فرمانروايان ايراني قبائل اشكيدا (اسكيت) در شمال آذربايجان مييابيم. وقتي
مجموعهئي از اين نامها را در كنار يكديگر بگذاريم، ديگر ديدن اينكه نام زرتشت با
شتر پيوند دارد هيچ شگفتي را براي ما ايجاد نميكند، و به راحتي ميتوانيم قبول
كنيم كه زرت اوشتره به معناي شتر زرين است و معناي ديگري ندارد، و لازم نيست كه-
همچون استادان پورداوود و آذرگشسپ- خيال كنيم كه چنين نامي نميتواند براي پيامبر
بزرگ ايرانيان برازنده باشد، و بيهوده در تلاش برآئيم كه معناي ديگري را براي آن
بيابيم.
پژوهشگران تاريخ ايران باستان دربارهء تاريخ و محل ظهور زرتشت اتفاق نظر ندارند؛
گاه ويرا تا ششهزار سال قم به عقب ميبرند، وگاه اورا معاصر داريوش بزرگ ميدانند.
در اوستاي بازنويسي شده در عهد شاپور دوم ساساني (قرن چهارم ميلادي) زرتشت را بنا
بر روايات مغان آذربايجان اهل آذربايجان دانستهاند و زمان او را قرن هفتم يا ششم
قم ذكركردهاند. البته اين روايت نميتواند درست باشد؛ زيرا بيترديد زرتشت متعلق
به دوراني بسيار دورتر ازاين تاريخ بوده و به زماني تعلق داشته كه هنوز مهاجرت
آريائيان به درون ايران آغاز نشده بوده است. محققان عقيده دارند كه لهجهئي كه
گاتاي زرتشت به آن سروده شده از لهجههاي دوران بسيار دورتر اززمان مادها است؛ و
آباديها و وقايعي كه در گاتا ازآنها نام برده شده نشان ميدهد كه وقايع مربوط به
زرتشت درشرق فلات ايران اتفاق ميافتاده است. ايرانيان از قرن نهم قم به بعد در
غرب فلات ايران با دولتهاي عيلامي و آشوري آشنائي داشتهاند، و اگر آنگونه كه
روايات مغان آذربايجان ادعا كرده زرتشت از اهالي آذربايجان ميبود، اصولا او نيز
ميبايست از تمدن آشوري داراي اطلاع وافي ميبود، و در چنين صورتي حتما ميبايست اثر
اين آشنائي در كتاب او بازتاب مييافت. روايات مغها زمان زرتشت را تا قرن ششم
قم به جلو آوردند، و اين زماني بود كه دولت ماد در اوج شكوه بود، و زرتشت نيز
بنا بر اين رواياتِ نادرست در سرزمين اصلي دولت ماد زندگي ميكرد. اگر چيزي از
حقيقت در اين روايات نهفته بود اصولا ميبايست زرتشت در سرودههايش به دولت ماد و
شاه ماد اشاره ميكرد؛ در حاليكه اصلا چنين چيزي وجود ندارد و درسخنان او هيچ
نشانهئي از تشكيلات سياسي زمان ماد به چشم نميخورد. زرتشت از حكومتگران ايراني
با صفتهاي «كاوي» و «كرپن» و «اوسيج» ياد ميكند، و تنها فرمانرواي مقتدري كه او
ازوي نام برده است ييما فرزند ويوَنگهان (جمشيد فرزند هوشنگ) است كه به دورانِ
ماقبل مهاجرت آريائيها به هند تعلق داشته است. او از ييما به گونهئي ياد ميكند
كه گوئي اندكي پيش از او ميزيسته و او خانوادهاش را ميشناخته است. نام
آباديهائي هم كه زرتشت درگاتا آورده به هيچوجه دررديف نامهائي كه درسلطنت مادها
وجود داشت نميگنجد. روايات سنتي كه ميگويند كه زرتشت از آذربايجان به شرق كشور
مهاجرت كرد ازنظر تاريخي هيچ اعتباري نميتواند داشته باشد. خود زرتشت تصريح دارد
كه از آغاز كارش در خوارزم بوده و بعد هم به باختر (بلخ) رفته است؛ وچه گواهي
بهتر ازگواهي خود زرتشت است؟. منطقهء ظهور زرتشت چنان از غرب ايران و از
ميانرودان وآسياي صغير به دور بوده كه هيچ نامي از اقوامي كه در اين سرزمينها
ميزيستهاند به آن منطقه نرسيده بوده است. در اواخر هزارهء دوم قم تنها ارتباطي
كه مردم نواحي غربي فلات ايران با شرق فلات داشتهاند روابط عيلاميها با آن ناحيه
بوده كه كاروانهاي بازرگانيشان تا دوردستترين مناطق شرق فلات ايران ميرسيده و
ساختههاي تمدني آنها را به آن مناطق حمل ميكرده است. زرتشت حتي وقتي ميخواهد از
كشور عيلام ياد كند از آن به عنوان «اقليم هفتم» و «خوانيرَث» نام ميبَرد و اشاره
ميكند كه درآن سرزمين بيعدالتي حكمفرما است و فرمانش دردست انگرهمنيو است، و
حاكمانش پيرو انگرهمنيو هستند. او كاويهائي كه درصدد تشكيل اتحاديه جنگها به راه
ميافكندند را به شاهاني تشبيه ميكند كه در خوانيرث زندگي ميكردند و اهورامزدا را
نميشناختند و ديواپرست بودند:
«شما ديواها ازجنس انگرهمنيوايد وكسانيكه ستايشگر شمايند نيز چنينند. شما
ديرزماني است كه در خوانيرث دست به كارهائي ميزنيد كه برهمگان معلوم است. شما
فرمان ميدهيد وآنها كه توسط شما قدر و منزلت يافتهاند بد ميكنند و از فرمان
اهورامزدا و درستكرداري دوري ميجويند. شما مردم را ازخوشبختي دور داشتهايد؛ زيرا
كه انگرهمنيو شما وگرهماهاي فرمانبر شما را از نيكيها دور ميدارد و به سوي پيروي
از دروغ ميرانَد تا بشريت را به نابودي بكشانيد».
نام سرزمينهائي كه در اوستا آمده هيچكدام در اسناد تاريخي وجود ندارد و بيترديد
تا قرن ششم قم اين نامها به مرور زمان تغيير يافته بوده است. حتي از اقوامي چون
«سَكا» و «داهَه» كه در قرن هفتم قم قبائل نيرومندي بودند كه اولي درناحيهء
سيحون ودومي در غرب خوارزم و بيابانهاي شرق درياي خزر سكونت داشتند در سرودههاي
زرتشت هيچ خبري نيست؛ و او به جاي سكاها از قوم «تورَهيا» (توران) سخن ميگويد.
تورَهيا آن بخش از آريائيان بودند كه درقرنهاي بعدي قبائل سكائي ازآنها منشعب
شدند، و بخشي ازآنها مدتها بعد به درون فلات ايران مهاجرت كردند و ناحيهء
«سيستان» (سكستان) به نام آنها شناخته شد.
روايتهاي عهد هخامنشي روزگار زرتشت را تا 6000 سال پيش از تشكيل دولت هخامنشي به
عقب برده بودهاند. اين روايات را كه برخي از مورخين يوناني بنابر شنيدههايشان
از ايرانيانِ آن زمان نقل كردهاند بهترين گواه بياساس بودن روايت مغان ساساني
است كه زرتشت را معاصر اواخر سلطنت ماد و اوائل سلطنت هخامنشي دانسته است. قابل
قبولترين بررسيهائي كه در بارهء زمان زرتشت به عمل آمده، نشان ميدهد كه زرتشت در
دورهئي از قرنهاي 13/ 12 قم درنواحي جنوبي درياچهء آرال درسرزمين خوارزم ظهور
كرده است. يعني خاستگاه زرتشت در جنوب درياچهء آرال بوده و اوج فعاليتهاي تبليغيش
در بلخ (شمال و شرق افغانستان كنوني) بوده است.
تعاليم زرتشت
جنگهاي دنياي باستان عمومًا جنگهاي ديني زير پرچم خدايان بود. مردم جامعه كه در
اثر تلقينهاي رهبران ديني به شدت مرعوب عذاب آسماني بودند به مجريان چشم و گوش
بستهء فرمانهاي حكومتگران و رهبران ديني تبديل شده بودند و با صدور فرمان جهاد در
راه خدا در لشكركشيهاي تجاوزگرانه شركت ميجستند و بقصد آنكه مردم اطراف را به
اطاعت فرمانرواي خويش در آورند و باورهاي ديني رهبران خويش را برآنها تحميل كنند
با جان و دل٧ مردم را كشتار و غارت ميكردند. آنچه بهانهء جنگها را به دست
حكومتگران تجاوزطلب ميداد چندگانگي خدايان و اختلاف باورهاي ديني بود كه به تبع
آن هركدام از رهبران دينيسياسي گمان ميكرد باورهائي كه خودش دارد درست و باورهاي
ديگران باطل است، يعني تنها خدايان راستين همانا خدايان اويند و ديگر هرچه خدا در
جهان مورد پرستش است دروغين و برباطلند و بايد از جهان برافتند تا جهان اصلاح
گردد. چنين توهمي هزاران سال بر جوامع بشري حكمروائي ميكرد و جنگها به راه
ميافكند و ويرانيها به بار ميآورد وكشتارهاي دستهجمعي را به دنبال داشت.
زرتشت مصلحي روشنبين وانساندوست و صلحطلب و نخستين كس درجهان بود كه به اين
حقيقت توجه نمود كه اساس اختلافهاي جوامع بشري و ستيزها وجنگها و ويرانيها همانا
چندگانگي الوهي و ديني است. او با انديشهء ازميان برداشتن اختلافات ديني و
چندگانگي الوهي و نزديك كردن باورهاي خداپرستانهء انسانها، و به آرزوي آشنا كردن
بشريت با اصول اخلاقي مورد اتفاق همگان، نهضتي را به راه انداخت كه نه تنها
درجهان زمان او بلكه تا دهها قرن پس ازاو بديع و منحصر به فرد به شمار رفت. او كه
مردي سخنور و شيرين بيان بود، عقائد خويش را به نحوي دلكش و زيبا و همهفهم به
نظم درآورد و با خواندن سرودههاي زيباي خود به تبليغ يكتاپرستي و مبارزه با
مفاسد ناشي ازتعدد اديان پرداخت. اوتأكيد نمود كه درجهان يك خداي واحد ناديدهء
آسماني وجود دارد كه آفريدگار و پروردگار ومهرورز ومردمدوست وكردگار است؛ و جزاو
هرچه را كه مردم تحت نام خدا ميپرستند و به نام آنها جنگها به راه ميافكنند،
ديوان مردمفريب و جنگافروزند كه بشريت را به سوي درد و رنج و تباهي سوق ميدهند.
زرتشت خويشتن را مبعوث اهورامزدا خواند و اعلام كرد كه خداي حقيقي جهان اهورامزدا
است كه آفريدگار و پروردگار وكارساز و قادر متعال است، و ديگر هرچه خدا ناميده
ميشود ديوا و دشمن خدا است. او اعلام نمود كه اهورامزدا او را براي راهنمائي
بشريت به سوي رستگاري برگزيده و به او مأموريت داده تا پيامهاي نجاتبخشش را به
همهء مردم روي زمين برساند و راه هدايت را به همه نشان دهد، دشمنيها وجنگها و
ويرانگريها و تجاوزها را ازجهان براندازد، و برادري وهمزيستي و صلح و امنيت
وآرامش را در جامعه برقرار بدارد. او پيامهايش را بدين نحو به گوش مردم ميرساند:
«اينك من ميخواهم سخن بگويم. شما كه نزديكيد و شما كه دوريد، اگر خواهان تعليم
گرفتن هستيد گوش فرادهيد و نيك بشنويد. اينك همهء شما اينها را كه من ميگويم به
خاطر بسپاريد. ازاين پس بدآموزان و دروغپردازان هيچگاه با فسادكاريهاي گفتاري و
عقيدتيشان حيات اخروي مردم را به شقاوت نتوانند كشيد.»
«من دربارهء آن دوگوهر همزادي سخن ميگويم كه درآغاز آفرينش پيدا شدند. آن يك كه
فضيلت بود به ديگري كه دشمنش بود چنين گفت: انديشه و عقيده و آموزش و گفتار و
رفتار و انفس و ارواح من و تو هيچگاه با هم توافق نخواهند داشت. من از چيزي سخن
ميگويم كه اهورامزدا در اين زندگي به من آموخته است. هركه از شما آنچه را كه من
ميانديشم واعلام ميدارم بهكار نبندد گرفتار درد و رنج خواهد شد. من ازچيزي سخن
ميگويم كه براي زندگي بهترين چيز است … من ازچيزي سخن ميگويم كه آن ذات اقدس به
من ياد داده است، و آن همانا سخني است كه سعادت جاويدان را براي انسانهاي ميرنده
در بردارد. من دربارهء آن ذاتي سخن ميگويم كه برترين ذات است، و اورا ميستايم.»
اينك سخن ميگويم با كساني كه گوش شنوا دارند دربارهء آنچه كه انسان خردمند بايد
به خاطر بسپارد، و اهورا و وهومنه را بستايد؛ ميخواهم دربارهء رحمتي كه مشمول
فروغ ايزدي است سخن بگويم- آن رحمتي كه شامل حال كساني ميشود كه خردمندانه
بينديشند و راستي پيشه كنند.»
بشنويد با گوشهايتان بهترين چيزها را. به آنها با ديدگان روشنبين ذهنتان بنگريد
تا پيش از آنكه «فرجام بزرگ فرا رسد هركدامتان بتوانيد درانتخاب ميان دوراه،
تصميم درست را اتخاذ كنيد وآن راهي را برگزينيد كه سعادت و خوشبختي درآن نهفته
است.»
«اينك آن دوگوهر نخستين كه همزاد بودند و در درون انسان پديدار شدند يكي بهترين و
ديگري بد بود در پندار و گفتار و رفتار. و بين ايندو آنكس كه خردمند است راستي را
برميگزيند ولي آنكه نادان است چنين نميكند. و چون اين دوگوهر در آغاز به هم
برآمدند، زندگي و مرگ را ايجاد كردند؛ سرانجام، بدترين حيات براي پيروان دروغ
خواهد بود و بهترين منش براي پيروان راستي. از اين دوگوهر آن يك كه خواهان دروغ
بود بدترين كردار را برگزيد؛ وآنكه بهترين گوهر بود و ازآسمانها جامهء نستوهي
برتن داشت راستي را برگزيد- و چُنيناند همهء كساني كه با كردار شايسته خواهان
خشنودي اهورامزدايند. درميان اين دوگوهر همزاد، ديواها (ديوان) راستي را
برنگزيدند، زيرا وقتي با هم شدند به هوس هوشرُبا مبتلا گشتند و بدترين پندار را
برگزيدند، و خشمگينانه جمعيت آراستند تا جهان بشريت را به تباهي و فساد بكشانند.»
فلسفهء بعثت زرتشت را خودِ او درگاتا چنين بيان كرده است: وقتي بسبب رفتار
ناشايست ديواپرستانِ مردمفريب، ستم و رنج و فساد درجهان گسترده شد و مردم دست از
خداپرستي كشيده فريب ديواها را خوردند وآنها را مورد پرستش قرار دادند، گائوش
اوروَن (جهان معنوي كه مادر هستي است) دست استغاثه به درگاه اهورامزدا بلند كرد و
از بيياوري و بيرهبري و بيحامي بودن خويش گله كرد و از اهورامزدا استدعا نمود
كه كسي را بفرستد تا مردم و جهان را از دست ديواها نجات دهد و رنج و فساد را از
جهان براندازد. اهورامزدا به «اشا» كه فرشتهء عدل و داد بود فرمود تا يكي از
بندگان پاكدامن و نيكوكردار را از صفت عدالت و راستي برخوردار سازد و به او ياري
كند كه با دروغپرستان و خشمآوران و ستمپيشگان به مبارزه برخيزد. اشا عرض كرد
كه چنين مأموريتي بايد به كسي سپرده شود كه نيرومند و باعطوفت و مردمدوست و
بيآزار باشد، تا مردم نيكانديش با او همراهي كنند و در پشت سر او با تبهكاران
به مبارزه برخيزند. پروردگار گفت كه يكي از بندگان پارسا و نيكانديش را براي
انجام اين مأموريت برگزيده است و او زَرتاوشتره پسر اسپيتامَه است. با شنيدن اين
سخن الوهي، «گائوش اوروَن» و «اشا» شاد شدند و با پروردگار عهد كردند كه با همهء
توان خويش به پاكان و نيكوكاران ياري دهند و ازآنها حمايت كنند. چونكه زرتشت مردي
تنها و بيياور وكمتوان بود، به «وهومنه» و «خشَتره» كه اولي فرشتهء نيكمنشي و
دومي فرشتهء سلطنت دادگرانه بود دستور رسيد كه زرتشت را از نيروي خويش بهرهور
سازند و اورا درراه انجام مأموريتش ياري دهند. براي اينكه سخنان زرتشت درميان
مردم نيكانديش مقبوليت يابد، پرودرگار به او يك بيان شيرين عطا كرد تا بتواند
قلوب مردم را به شنيدن رهنمودهايش جلب كند.
چون مأموريت هدايت بشر را اهورامزدا به زرتشت سپرد، او خود را را «زئوتا» (رهبر
ديني) و «مَنتَران» (موعظهگر) لقب داد، و عقائد توحيديش را به طرزي دلكش و زيبا
به نظم درآورد و براي آن درميان مردم به تبليغ پرداخت. او صراحتا اعلام كرد كه
مأموريت دارد راه سعادت را به همگان نشان دهد، نيكانديشي را به همگان بياموزد، و
با بدانديشان و ستمگران مبارزه كند، تا برادري و صلح درميان همگان برقرار شده
ستيزهها ازميان برود و دردهاي جهان مداوا شود. او تصريح كرد كه آماده است در راه
نشر انديشه وگفتار وكردار نيكو و در نشان دادن راه درست به بشريت از جان خويش
مايه بگذارد و تا آخرين نفس در اين راه فعاليت كند.
ما وقتي گاتا را مطالعه ميكنيم زرتشت را انساني مييابيم كه براي رنجهاي بشريت به
شدت رنج ميكشد و همواره در تلاش است كه راهي براي پايان دادن به بدبختيهاي مردم
بيابد و به آنان نشان دهد و همگان را به رستگاري برساند. و چون ميداند كه اين كار
مشكل از عهدهء يك انسان يا حتي يك گروه از انسانها برنميآيد همواره دست دعا به
درگاه آفريدگار بلند ميكند و ازاو مدد ميطلبد، و درعين حال ازاو ميخواهد كه
اينهمه بدبختي و نابساماني و جنگ و خونريزي و فساد را كه درجهان وجود دارد وآسايش
وآرامش را ازمردم سلب كرده است از بين ببرد. او احساس ميكند كه وظيفه دارد كه
بشريت را از اين فلاكتها برهاند، ولي چنين تواني را در خودش سراغ ندارد، و
ميبيند كه همهء زورمندان (كاويها، كرپنها، اوسيجها، گرهماها) با تمام توانشان با
او مخالفت ميورزند، و ياوري از ميان انسانها براي خودش نمي يابد؛ و براي همين هم
ويرا ميبينيم كه همواره در انديشهء يافتن راهي براي انجام مأموريت خويش است و از
تنهائي و بيياوري رنج ميكشد.
زرتشت را درسرودههايش شخصيتي با يك مأموريت جهانشمول ميبينيم كه خود را نجاتبخش
بشريت معرفي ميكند و به همهء اقوام جهان نظر دارد. در هيچ جاي گاتا نميبينيم كه
زرتشت حتي در يك مورد هم براي رستگاري تنها قبيلهء خودش- قبيلهء اسپيتامه- دعا
كرده يا سخن گفته باشد، يا خطاب به آنان گفته باشد كه من براي رستگاري شما مبعوث
شدهام؛ بلكه در همهجا خطابش به مردم سراسر گيتي است، و خواهان آن است كه همهء
مردم روي زمين به مزداپرستي روي آورند و از ديوپرستي دور گردند، تا ستيز و اختلاف
و جنگ از ميان برود و همهء بشريت در آرامش و آسايش به سر ببرند.
«پروردگارا! به ما بگو و با زبان خودت به ما بفهمان كه فرجام نيكوكاران چه خواهد
بود، تا من بتوانم همهء مردم روي زمين را به راه تو درآورم.»
«من كه قلبم را ناظر بر روح خويش قرار دادهام، و با نيكانديشي يكي شدهام، و به
خوبي ميدانم كه هركار نيكي را اهورامزدا پاداش خواهد داد، هرچه در توان دارم را
در راه آموزش به انسانها براي پيروي از راستي بهكار خواهم گرفت.»
«پروردگارا ! تو به نيكان گوهر فضيلت داده آنانرا به نيروي تقوا و راستي
آراستهئي، ولي بدكاران را خوئي آتشين است و ايندو از يكديگر متمايزند. همهء
كساني كه گوشي شنوا دارند، اين حقيقت را درك خواهند كرد و به راه تو در خواهند
آمد.»
«پروردگارا ! آيا به زبان خودت و از عمق روح خودت به من ياد خواهي داد كه چگونه
ميشود براي هميشه راه راست و نيكانديشي را در پيش گرفت؟.»
در تعاليم زرتشت موضوعي وجود دارد كه در هيچكدام ازدينهاي ديگر ديده نميشود؛ وآن
تقدس بخشيدن به آفريدگانِ خوب و مفيد اهورامزدا و ستايش آنها است. در اوستا ما
سرودهائي را در ستايش خورشيد، ماه، ستارگان، رودخانه وآب، درخت، كوه، آتش و ديگر
پديدههاي طبيعي و حتي جانوران سودمندي چون گاو مييابيم. اين پديدهها در تعاليم
زرتشت كموبيش بصورت جلوههاي ارادهء آفريدگار مطرحاند و ستايش ازآنها درحقيقت
خويش ستايش ارادهء اهورامزدا، و به بياني ديگر ستايش ذاتِ اهورامزدا است.
اينهايند كه ادامهء حيات بشر را به ارادهء باريتعالي ممكن ساختهاند؛ پس اينها
نعمتهاي آفريدگارند و نيكند و شايستهء ستايشاند. انسان وقتي اين سرودهها را
ميخواند به ياد يك غزل سعدي شيرازي ميافتد كه با اين بيت آغاز ميشود: بهجهان
خرم ازآنم كه جهان خرم ازاواست؛ عاشقم برهمه عالم كه همه عالم ازاواست. سعدي از
آنرو عاشق همهء جهان است كه همهء جهان جلوهء ارادهء خدا است؛ اوكه يك مسلمانِ
ايراني است چنين عقيدهئي را در عمق روح و وجدان خويش يافته و به تحقيق آنرا از
روزگارانِ دوري به ارث برده و سپس برزبان آورده است. ميخواهم بگويم كه ستايش
پديدههاي طبيعي درآئين زرتشت زيباترين جلوهء توحيد اواست كه همهچيز را
نشأتگرفته از اهورامزدا ميبيند و اورا منشأ همهء نيكيها و خوبيها و راستيها و
خوشيها ميداند. همهء پديدههاي طبيعي را اهورامزدا آفريده و به تسخير بشر درآورده
تا بشر توسط آنها به سعادت و خوشي دست يابد و آفريدگار را بهتر بشناسد و اورا
بستايد كه اينهمه نعمتها را به او ارزاني داشته است. اين پديدهها نيز چونكه
آفريدگانِ نيك اهورامزدايند بايد ستايش شوند و ازراه آنها به ذات باري پي برده
شود.
زرتشت را درخلال گاتا انساني مييابيم كه نه تنها به انسانها بلكه به همهء
آفريدگان٧ عشق ميورزد و نه تنها براي انسان بلكه براي همهء موجوداتِ روي زمين
خواهان آسايش است. او انسان را موجودي خيرگرا و شرستيز ميداند و تصريح ميكند كه
انسان ذاتا نيكانديش و عاشق راستي و عدالت است. زرئشت اساس تعاليمش را بر روي
محبت به آفريدگان اهورامزدا قرار داد و مسئوليت اول وآخر انسان را همزيستي
مسالمتآميز با هم و حمايت رودخانه وكشتزار و درخت و جانوران اهلي اعلام كرد، و
بنابرآن هرگونه تعدي به انسان و حيوان و محصولات و آباديها را شديدا نكوهيده آنها
را اعمال كساني ناميد كه از ديواها فرمان ميبرند تا خوشبختي را از مردم بگيرند و
جهان را تخريب كنند. از آنجا كه در زمان او كاويها درگير جنگهاي همهجانبه با هم
بودند و اين جنگها ويرانيها و بدبختيها به دنبال ميآورد، او نوك پيكان حمله را
متوجه كاويها، كرپنها، گرهماها و اوسيجها كرد كه به عقيدهء او روح و خرد مردم را
به بند كشيده بودند و با به راه انداختن جنگهاي تجاوزكارانه و ويرانگر، امنيت را
در جامعه از ميان برده آرامش را از انسانها سلب كرده چارپايان را نابود كرده و
كشتزارها را به ويرانه مبدل ميساختند.
او به قصد براندازي آداب و رسوم خشن موجود باهمهء مظاهر ديني روز به مبارزه
برخاست و مراسم عبادي آريائيان را كه با ميگساري و پايكوبي و نعرههاي مستانه و
ذبح حيوانات اهلي براي خشنودي خدايانشان همراه بود اعمالي جاهلانه و ديوپرستانه
خواند، و قرباني خونين حيواني را تبهكاري و اعمال ستمگرانه و نابودكنندهء حيوانات
سودمند ناميد و مورد حملات شديد لفظي قرار داده گفت كه اين اعمال خشم آفريدگار را
برخواهد انگيخت. او همچنين كسانيكه در برابر انسانهاي مسالمتجو سلاح برميكشند و
به جنگ برميخيزند وكشتزارها وآباديها را تباه ميسازند گمراه و ديواپرست و پيرو
دروغ خواند و تأكيد كرد كه اينها گمراهانياند كه با اين كارهاي جاهلانه از
ديواها ياري ميطلبند و برسر حصول متاع دنيائي آباديها را ويران ميسازند و انسانها
را به خاك و خون ميكشند. او گفت كه كسانيكه جنگ ميافروزند و آباديها را تباه
ميسازند مردمي نابخردند كه با كارهاي ناروايشان جهان معنوي (گائوش اوروَن) را به
فرياد آورده و خشم آفريدگار را برانگيختهاند. اوكه به مفاسد ميگساري و مستي
كاملا واقف بود ضمن تحريم كردن هرگونه نوشابهء مستيآور و زائلكنندهء هوش انسان،
تأكيد كرد كه كسانيكه نوشابهء مستيآور مينوشند و براي خشنودي ديواها و خدايان
دروغين به پايكوبي ميپردازند و همراه با خروشهاي مستانه خون جانوران را به قصد
تقديم به خدايان دروغين بر زمين ميريزند، ديواپرستانياند كه با خشم آفريدگار
جهان روبرو خواهند شد.
به عقيدهء زرتشت مردم ذاتا گرايش به نيكي دارند و از بدي بيزارند؛ و اگر
بدآموزيهاي رهبران مردمفريب و مدعيانِ دروغين نميبود همه درستكردار وآشتيجو
ومهرپرور ميشدند و با تاب و توانشان در راه آباداني جهان ميكوشيدند. وي تصريح
ميكند كه شر و بدي نه متعلق به جهان انسانها بلكه از آنِ اقليم هفتم است كه اقليم
ديواها است، و ديواها اين شر و بدي را گسترانده مردم را با وعدههاي دروغين و
فريبا شيفتهء متاع دنيائي كرده در دلهايشان آرزوي جاودانگي نهادهاند و به اين
وسيله به دست اين فريبخوردگان٧ خشونت ميپراكنند و جهان را به تباهي ميكشانند و
بشر را به سوي نابودي سوق ميدهند. به گفتهء او آنچه مردم را از فطرت خويش بيگانه
ميسازد نيروي ديومنشي است كه به درون انسانهاي كجانديش حلول ميكند و آنها را به
ديوهاي خشمآور و تبهكار وآزمند و كينهورز مبدل ميسازد. اين نيروي ديومنش كه
«اَنگرَهمَنيو» (منش خبيث) نام دارد ازآغاز آفرينش با بشر زاده شده؛ همانگونه كه
«سپَنتامَنيو» (منش مقدس) نيز با او زاده شده است. انگرهمنيو همواره انسان را به
سوي بدي و فساد سوق ميدهد، و سپنتامنيو اورا به طرف نيكي و عدالت رهنمائي ميكند.
انسان خردمندي كه از سپنتامنيو پيروي كند و نيكوكاري پيشه سازد و با كار وكوشش
خود جهان را آباد كند، خدا ازاو خشنود ميشود و در زندگي اخروي خوشبختي ابدي به او
عطا خواهد كرد؛ ولي بيخردي كه تابع انگرهمنيو شود و با پيروي از فرمان ديواها
بدكرداري پيشه كند و امنيت وآرامش مردم را از بين ببرد، در آخرت به بدترين كيفرها
و عذاب جاويدان گرفتار خواهد آمد.
آنچه درتعاليم زرتشت توجه محققان را به خود جلب ميكند آنست كه او برخلاف انبياي
سامي خودش را دنبالهرو يا احياكنندهء اديان پيش ازخودش اعلام نميكند، بلكه با
همهء مظاهر ديني موجود به مبارزه برخاسته و به جاي آنكه درصدد پالودن آنها باشد
درتلاش براندازي آنها است، و مجموعهء تعاليمي كه ارائه ميكند براي جوامع اطراف او
تازگي دارد زرتشت با يك اقدام انقلابي برضد همهء مظاهر ديني شوريد و همه را ساخته
و پرداختهء ديوانِ مردمفريب خوانده به آنها اعلام مبارزه كرد. يعني او ديني آورده
بود كه تعاليمش كاملا انقلابي بود و زندگي عقيدتي مردم را زيرورو ميكرد و عدالتي
آرماني را تعليم ميداد كه تا آنزمان براي مردم جهان ناشناخته بود.
اصول دين زرتشت
تعاليم زرتشت بر روي سه موضوع اساسي تأكيد مكرر دارد: يكي توحيد (يكتائي ذات
پروردگار اهورامزدا)، ديگر اختيار (آزادي ارادهء انسان درزندگي اينجهاني)، و سوم
معاد (فرجام بشر و زندگي اخروي). درزير اجمالا به هركدام از اين سه اصل نظري
خواهيم افكند تا ببينيم كه اين تعاليم تا چه اندازه ميتوانسته است انسانساز
وهدايتگر بوده باشد.
1ـ توحيد: زرتشت كه اساس تعاليم خويش را بر توحيد ناب قرار داده بود تا
چندگانهپرستي را از جهان براندازد، به طور مكرر تعليم ميداد كه هيچ معبودي جز
اهورامزدا وجود ندارد، و او تنها ذات شايستهء ستايش و پرستش است. اوصافي كه او
درگاتا از اهورامزدا بيان ميدارد چنين است: اهورامزدا خالق هستي و پروردگار جهان
است؛ نگهدارندهء زمين وآسمان و به جريان اندازندهء خورشيد و ماه و ستارگان و
رودها و بادها و ابرها او است؛ نور و ظلمت و خواب و بيداري و شب و روز را او
آفريده است؛ ذات او ازلي و ابدي است و هميشه بوده و هميشه خواهد بود؛ همهء امور
گيتي به مشيئت او انجام ميگيرد؛ فعال مايشاء است كه ارادهاش همواره در جميع
اشياء و امور سريان دارد؛ داور نهائي اعمال انسانها است؛ سلطان مطلق و قادر مطلق
است؛ برتر از همهكس و همهچيز است؛ داناي آشكار و نهان است؛ منبع همهء نيكيها و
خوبيها است و مهرورز و مهرپرور است؛ رحمتش شامل همگان است؛ حكيم است؛ به نداي
بندگانش پاسخ ميدهد (مجيبُالدعوات است)؛ نگهبان نيكيها و نيكان است؛ مقدسترين
ذات (قُد٧وس) است؛ او است كه به انسانها ياد داده است كه فرزندان در اطاعت پدران
باشند؛ ايمان استوار را به كسي عطا ميكند كه با دل و جانش خواهان رضاي او باشد؛
وكساني كه خواهان رحمت اويند مشمول رحمت و سعادت جاويدان اخروي خواهند شد؛ زيرا
او مراقب رفتار و كردار انسانها است و هر نيك و بدي را از خورد و درشت زير نظر
دارد و هرعملي را- به تناسب٧- پاداش يا كيفر خواهد داد.
زرتشت تعليم ميداد كه همهء مردم روي زمين مخلوق يك خالق و بندگان يك خدايند، و
درنتيجه همه دربرابر آفريدگارشان با يكديگر برابر و درخلقت٧ با يكديگر برادرند و
بايد درراه خوشبختي يكديگر تلاش كنند و همه با هم درراه آباد كردن جهان بكوشند.
آباد كردنِ جهان و بهزيستي انسان٧ اساس تعاليم زرتشت بود.
موضوعي كه در تعاليم زرتشت ستايش مطالعهگران شخصيت وآئين اورا برميانگيزد آنست
كه او «خدا» و «حقيقت» را به نحوي مطرح ميكند كه هردو يكي هستند، يعني خدا حقيقت
است و حقيقت خدا است و تفاوتي ميان اين دو مفهوم مجرد نيست؛ و انسان ميتواند با
نيكانديشي و رفتار نيكو به او دست يابد. درجهاني كه همهء مصلحان ديني و انبياي
قومي براي خدايانشان تصوير مادي و جا و مكان قائل بودند و برايش خانه و مذبح و
مجسمه و تصوير ميساختند، زرتشت براي نخستين بار خدا را به گونهئي مطرح كرد كه يك
ذات مجرد و غيرقابل تصور بود و نميشد شكل و شمايل و جا و مكان برايش قائل شد.
درهمهجاي گاتا چنين نمودار است كه تجلي فروغ اهورامزدا را ميتوان درژرفاي دل هر
انسان نيكانديش و خيرخواه و باتقوا يافت و نه درجاي ديگر؛ و به عقيدهء زرتشت اين
تجلي براي مردمِ نيكانديش چنان محسوس است كه نيازي به دليل و برهان ندارد و هر
انساني بالفطره وجود اورا در عمق ذهن خودش احساس ميكند.
2ـ اختيار: انسان در تعاليم زرتشت يك موجود آزاد ومختار است كه جهان به او سپرده
شده تا آباد بدارد و ازآن پاسداري كند. او در قبال اين آزادي٧ مسئوليتي عظيم دارد
و بر اواست كه از احكام الهي پيروي كند، دين خدا را تقويت نمايد، راه درست و
نيكوكاري را به مردم بياموزد وهمگان را از آز و دروغ و خشم وكينه و نفرت دور
سازد، همهء توانش را درراه نشر راستي و درستي بهكار گيرد، با پيروان ديو ودروغ و
بدي بجنگد و بديها را ازجهان براندازد.
زرتشت تعليم ميدهد كه هرعملي كه از انسان سر بزند با پاداش يا كيفر خدائي مواجه
خواهد شد، و آفريدگار هستي چنين مقرر داشته كه كساني كه به ديگران نيكي كنند و با
پندار وگفتار وكردار نيكو موجبات خوشبختي مردم را فراهم آورند و جهان را ازتباهي
برهانند، اهورامزدا از آنان خشنود خواهد شد وآنها را درزندگي جاويدانِ اخروي
درجوار خويشتن به بهترين سعادت و لذت خواهد رساند. بنا بر تعاليم زرتشت، رفتار
انسان در اين زندگي تعيين كنندهء فرجام اخروي او است، و او با پندار و رفتار
وگفتارش فرجام بد يا نيك را براي خود گره خواهد زد. او تصريح كرد كه كاويها
وكرپنها (زورمداران) كه مردم را به بدي تشويق ميكنند و ازنيكي روگردانند و درزمين
فساد ميكنند و تباهي ميپراكنند، با بدترين فرجامها روبرو خواهند گرديد و درآخرت
در سراي دروغ به بدترين عذابها گرفتار خواهند آمد.
موضوع خلافت، يعني جانشيني خدا بر زمين در همهجاي تعاليم زرتشت مستتر است، و ما
وقتي گاتا را مورد مطالعه قرار ميدهيم متوجه ميشويم كه زرتشت ميخواهد به همگان
بياموزد كه آفريدگار يكتا جهان را دراختيار انسانها نهاده است تا آنرا از نيروهاي
اهريمني بزدايند، دروغ وكينه و فريب و بدآموزي را كه ساختههاي اهريمنند
براندازند، و برادري و همزيستي ومسالمت وآرامش را درهمهجاي جهان برقرار كنند.
وچون ارادهء پروردگار چنان است كه دنيايش آباد و زيبا و پرامن باشد، انسان بايد
در راه تحقق اين اراده بكوشد، و از اطاعت فرمانروايان ديوپرست كه درصدد انهدام
كشتزارها و ويران كردن آباديها وكشتن انسان و حيوانند سر باز زند و با برادران
خويش به جنگ برنخيزد و خون ديگران را بر زمين نريزد.
انسان درتعاليم زرتشت موجودي است كه دو گوهر سپنتامنيو و انگرهمنيو را در خود
جمع دارد، و اين دوگوهر درآغاز خلقت با او آفريده شدهاند. اين مورد در سرودي كه
بالاتر گفته آمد بيان شده است. نيروي تشخيص ميان ايندو نيز به او عطا شده است. او
آزاد است كه از هركدام ازاين دوگوهر كه مايل باشد پيروي كند؛ منتها اگر از
سپنتامنيو پيروي كند هم خودش به سعادت ميرسد و هم ميتواند ديگران را به راه سعادت
درآورد؛ و اگر از انگرهمنيو پيروي كند هم خودش به درد ورنج ميافتد و هم ديگران
را به درد و رنج ميافكند. او درانتخاب راه درست يا نادرست و انجام كار شايسته يا
ناشايسته از آزادي كامل برخوردار است. ودرقبال اين اختيار دربرابر پروردگارش
مسئوليت دارد كه راه درست و راست را برگزيند و از نادرستي و كژي بپرهيزد؛ زيرا
بهترين ياور اهورامزدا كسي است كه درگفتار و رفتارش عدالت را پيشه كند و به عدل و
راستي رفتار نمايد. پروردگار به انسان قدرت تشخيص خيروشر و نيك و بد عطا كرده و
به او مأموريت داده كه ازخير حمايت و با شر مبارزه كند. شناخت خير و شر، فطري
انسان است و هرفردي بالفطره ميداند كه راستي سودبخش و دروغ زيانآور است؛ پس
وظيفه دارد كه به راستي بگرود و از دروغ بگسلد، براي نشر راستي تبليغ و فعاليت
كند و با پيروان دروغ مبارزه كند تا دروغ برافتد و راستي حاكم شود. اين مسئوليت
گريزناپذير و حتمي كه درواقع خويش اصل «امر معروف و نهي منكر» است، در سراسر
گاتاي زرتشت به طور مكرر مورد تأكيد قرار گرفته است.
خير و معروف- بنا بر تعاليم زرتشت- عبارتست از: عشق به خدا و ستايش او؛ دوست
داشتن همهء آفريدگان اهورامزدا به ويژه انسانها كه بندگان اويند، و حتي محبت
حيوانات اهلي و كشتزار و باغستان و رودخانه؛ تلاش براي آبادكردن جهان با كشاورزي
و دامداري و خانهسازي و توليد مثل و آبادكردن شهرها و روستاها؛ همزيستي و صلح با
همگان و خودداري ازخشم و جنگ و ستيز؛ راهنمائي وكمك به ديگران در انجام كارهاي
نيك؛ تلاش خستگيناپذير براي نشر راستي و براندازي كژيها؛ وكوشش براي خوشبخت كردن
ديگران.
زرتشت به اين حقيقت توجه دارد كه خيروشر در اين جهان درهم آميختهاند وانسان
همواره در معرض كجآموزي نفسِ اَم٧اره است و درموارد بسياري براي انسانهائي كه
بسبب كجرويهائي از فطرتشان بريدهاند تشخيص خير ازشر دشوار بنظر ميرسد. لذا به
انسان تعليم ميدهد كه قلبش را ناظر بر اعمالش بگمارد و همواره خشنودي اهورامزدا
را در مد نظر قرار دهد و جميع رفتارها و گفتارهاي خود را با ميزان راستي بسنجد و
آنكه با راستي هماهنگ است انتخاب كند، و ديگري كه با راستي ناسازگار است فرونهد،
و بداند كه تنها راه رستگاري آنست كه انسان همواره در هر عملي نيت خير (انديشهء
نيكو) داشته باشد. آنچه بنا بر تعاليم زرتشت شر و منكر و ناشايسته است عبارتست
از: بيتوجهي به احكام اهورامزدا، بدآموزي و مردمفريبي وگمراه كردن مردم؛ خشم
وكين و نفرت وجنگ و خونريزي و ازميان بردن مردم وجانوران وكشتزارها؛ نوشيدن شراب
مستيبخش و برپا داشتن مراسم خشن عبادي همراه با رقص و پايكوبي و تقديم قرباني
حيواني به خدايان دروغين. فريبِ مردمفريبان خوردن و تسليم ارادهء زورمندان شدن و
دراثر تلقينهاي رهبران بدآموزي در راه كج رفتن نيز بد و ناشايست ومستوجب كيفر
اخروي است، زيرا كسانيكه گِرِهما و قبيلهاش (مدعيان توليتِ دين) را بيش از حق و
راستي دوست بدارند بدترين راه را براي خود برگزيدهاند. بنا براين، در تعاليم
زرتشت هيچ توجيهي براي انتخاب راه نادرست ازكسي مقبول نخواهد افتاد، و هيچكس
نميتواند ادعا كند كه مجبور به اطاعت از بزرگان و زورمندان بوده و راهي را كه
درپيش گرفته راهي است كه به زور براو تحميل كردهاند. به عبارت ديگر، ستمپذيري
تحت هيچ بهانهئي مقبول نخواهد افتاد؛ و انسان چون داراي قدرت فطريِ تمييزِ ميان
خير و شر است بايد راه خودش را با بصيرت و نيكبيني برگزيند و دنبال كند. تنها
درچنين صورتي است كه پاداش وكيفر اخروي مفهوم منطقي مييابد و انسانها براي
كارهاي پسنديدهشان پاداش شايسته ميبينند و براي كارهاي ناپسندشان كيفرهاي شديد
درانتظارشان است.
3ـ معاد : هدف زرتشت ساختن يك جامعهء مبتني بر برادري و برابري و تقوا است، و
برآنست كه انسانهائي را بپرورد كه عاري ازخوي افزونخواهي و خشمآوري و تجاوزگري
بوده باشند. فضيلت انسان بنابر تعاليم او به تقوا است، و تقوا عبارت است از
خودداري از هرچه به انسانها زيان ميرساند و انجام هرچه براي خود و ديگران سعادت
وخوشبختي را به دنبال دارد. او ميگويد كه انسان پرهيزكار پندار وگفتار وكردارش را
درراه درست به پيش ميبرد و درهمهء امورش پيرو راستي است. زرتشت صراحتا ممنوعيت
هرگونه همكاري با جنگافروزان و تبهكاران، و ضرورت اطاعت از نيكانديشان و
نيكوكاران را تعليم ميدهد و به مردم جهان اعلام ميدارد كه «من هرگونه نزديكي و
ارتباط مردم با پيروان دروغ را تحريم ميكنم». او در يكجا ميگويد: زينهار! از
فرمانبري پيروان دروغ بپرهيزيد كه اينها خانههاي مردم را به ويراني ميكشانند،
انسانها را نابود ميكنند، فقر و بدبختي در همهجا ميگسترانند، وكارشان جز فساد و
تباهي هيچ نتيجهئي براي مردم در برندارد. گوش به گفتههاي كسي بايد كرد كه عدالت
را شناخته است و در صدد بهبود بخشيدن به حيات ديگران است.
ازآنجا كه اساس برآنست كه هر انسان نيكانديشي نه درصدد تحقق خواستهء شخصي بلكه
در تلاش خدمت به ديگران است، زرتشت تعليم ميدهد كه از چنين رهبر نيكانديشي كه
خواهان سعادت مردم است بايد اطاعت كرد همانگونه كه گوسفند از چوپان اطاعت ميكند.
زيرا انسان صاحبخردي كه براي برقراري عدالت تلاش ميكند، و درخانه و درميان جمع و
هرجا كه باشد به عدالت رفتار ميكند شبيه اهورامزدا است و هركاري ميكند بهكار
اهورامزدا شباهت دارد. پس اطاعت از انسانهاي نيكانديش و خيرخواه، در واقع اطاعت
از اهورامزدا و فرمانهاي او است. زرتشت همچنين تعليم ميدهد كه كساني كه راه راست
و درست را برگزيدهاند در راه رسيدن به اهورامزدا حركت ميكنند؛ زيرا كه راه درست
به اهورامزدا منتهي ميشود و انسان باتقوا و درستكار به درجهء خداگونگي نائل شده
شبيه اهورامزدا ميشود. اينكه گفتيم كه خدا و حقيقت در تعاليم زرتشت يكي است،
ازاين حنبهء عقيدهء او ناشي شده است. و وقتي به درستي به آموزههاي زرتشت مينگريم
درمييابيم كه او خداشناسي را با شناخت حقيقت يكي ميداند.
با يك مطالعه در اين تعاليم ما به خوبي متوجه ميشويم كه زرتشت درتلاش آنست كه راه
كمال را به انسان بياموزد، و با اين آموزشها انساني بسازد كه در همهء شئونش شبيه
خدا باشد و همان كند كه خواست خدا است، و چنان كند كه سرانجام در سراي ديگر
همنشين اهورامزدا گردد. او تصريح ميكند كه كسانيكه فطرتي سليم و قلبي پاك و
روشنبين داشته باشند و منش نيكو پيشه كنند درقلبشان به ذات اهورامزدا پي خواهند
برد، و با نيكوكاري و درستكرداري راهِ رسيدن به او را دنبال خواهند كرد. ازاين
نظر شناخت ذات باريتعالي نزد زرتشت يك شناخت كاملا عرفاني است كه هرانساني دردرون
خويش حاصل ميكند. در فكر دينيِ اقوامِ سامي مردم نميتوانند خدا را بشناسند، ولي
خدا خودش را به يكي ازانسانهاي برگزيده معرفي ميكند و سپس توسط اين انسانِ
برگزيده كه پيامبرِ اواست به مردم شناسانده ميشود؛ وهركه نخواهد خدا را بشناسد
اين پيامبران با او وارد پيكار ميشوند تا اجبارا به ذاتِ او اعتراف نمايد. اما
نزد زرتشت شناختِ خدا يك امر فطري و ذاتي بشر است و هرانساني بالفطره به وجود ذات
باري پي ميبَرَد و ارادهء اورا درمييابد.
تفاوت ديگرِ تفكر ديني درآئينِ زرتشت وآئينهاي اقوامِ سامي درآنست كه دين نزد
اقوامِ سامي عبارتست از اعترافِ اختياري يا اجباري به ذاتِ خدا؛ عبادتِ خدا به
وسيلهء نماز و روزه و انجامِ طُقوسِ عبادي كه توسط رهبرانِ ديني تنظيم ميشوند؛
رفتن به زيارتِ خانهئي كه مخصوص خدا است؛ و تقديمِ قربانيهاي خونين به خدا براي
راضي نگاهداشتنِ او. ولي دين در تعاليمِ زرتشت مجموعهئي از اعمال و رفتارِ
انساني درارتباط با انسانها و با پيرامون است، به گونهئي كه درجهت آبادسازي جهان
وخوشبختي انسانها باشد. اين مجموعهء اعمال و رفتار را زرتشت در سه عبارت خلاصه
كرده است: پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك (هرسه درجهت خوشبختي جامعهء بشري).
كشاورزي و خانهسازي وآباد كردن جهان و اجراي عدالت درميان انسانها درتعاليم
زرتشت ركن اصلي دين را تشكيل ميدهند. يعني دين عبارتست از مجموعهء كارهاي نيكو كه
به خود و ديگران سود ميرساند و پرهيز از تمام كارها و گفتارهائي كه به خود و
ديگران زيان ميرساند. خداشناسي نيز بنا براين تعاليم عبارتست از شناخت ارادهء خدا
و به عبارت درستتر، شناخت همهء نيكيها وهمهء بديها وانجام نيكيها و پرهيز
ازبديها (اينرا پائينتر درفضائل ملكوتي خواهيم ديد). تفاوتِ ميان تقوا در تعاليم
زرتشت با تقوا درتعاليم اديان سامي نيز درهمينجا آشكار ميشود. تقوا درهردوجا به
معناي «پرهيز» است. ولي در اينجا منظور ازتقوا پرهيز ازكارهائي است كه موردِ
خشنودي اهورامزدا نيست؛ ولي درآنجا پرهيز ازخشمِ خدا و ترس ازكيفر اواست.
ازهمينجا است كه تفاوت عبادت ميان اين دو طرزتفكر ديني آشكار ميشود. درحاليكه
نماز در اديانِ سامي مجموعهئي از اعمال ومراسيم است كه فقط براي بزرگداشت خدا و
راضي نگاه داشتنِ او انجام ميگيرد؛ نماز در دين مَزدايَسنا مجموعهئي سرود ستايش
از نيكيها يا فضائل ملكوتي است كه با اتخاذ آنها جامعهء بشري به رستگاري اينجهاني
وآنجهاني ميرسد (اينرا نيز پائينتر خواهيم ديد).
در تعاليم زرتشت تصريح شده كه هدف غائي زندگي انسان رسيدن به آسايش و آرامش
اينجهاني (دنيوي) و سعادت جاودانهء آنجهاني (اخروي) و لقاي اهورامزدا است؛ و اين
هردو ازراه پيروزي فضيلتها و نابودي بديها تحقق خواهد يافت. انسان مختار و مسئول
دربرابر هر عملي كه انجام دهد، هم در اين زندگي و هم درزندگي اخرويش پاداش يا
كيفر خواهد ديد. همانگونه كه انسانها در اين جهان به دو دستهء درستكردار و
بدكردار تقسيم شدهاند، و براي اعمال نيك و بد پاداش وكيفر درنظر گرفته شده است،
درآخرت نيز به دودسته تقسيم خواهند شد وگفتارها و رفتارهاي نيك و بد انسانها به
ميزان عدل سنجيده خواهد شد؛ دستهئي به سعادت جاويد خواهند رسيد، و دستهء ديگر به
عذاب ابدي دچار خواهند گشت. كسانيكه از دروغ پيروي كرده باشند به درد و رنج ابدي
وكسانيكه از راستي پيروي كرده باشند به آسايش بيپايان خواهند رسيد.
او درگاتا چنين ميسرايد: كسانيكه با سخنانشان خشونت و تجاوز را ميان مردم نشر
ميدهند، يعني كسانيكه مبلغ خشونت در جامعهء بشري هستند، سرانجام در سراي ديو و
دروغ جاي خواهند گرفت، و اين جايگاهي است كه براي پيروان دروغ در نظر گرفته شده
است. كسانيكه با پيروي از انديشهء نيكو، و با آموزش راستي و درستي با پيروان دروغ
مبارزه ميكنند و خشونتها را از بين ميبرند و مردم را به سوي نيكيها هدايت ميكنند،
اهورامزدا ازآنان خشنود ميشود و درآخرت در مراتع سرسبز اهورامزدا كه سرزمين
انديشهء نيك است و درسراي خوشبختي جاويدان دركنار اهورامزدا به سر خواهند برد.
ولي كاويها وكرپنها كه مردم را با بدآموزي ميفريبند و به راه كج سوق داده به
خشونت عادت ميدهند تا حيات را تباه سازند، و همهء فرمانروايان ستمپيشه و كجراه
به بدترين فرجام گرفتار خواهندآمد و در سراي دروغ و سراي ديواها جاي خواهند گرفت.
فضايل ملكوتي در تعاليم زرتشت
زرتشت تعليم داد كه انسان ميتواند با تحلي به فضايل والاي اخلاقي كه فضايل
ملكوتياند خود را شايستهء رسيدن به سعادت اخروي و همنشيني با اهورامزدا سازد.
معناي تقوا را در تعاليم زرتشت ديديم. تقواي مورد نظر زرتشت تحلي يافتن به فضايل
والاي اخلاقي است كه از ذات اهورامزدا نشأت گرفتهاند. اهورامزدا فضيلت كامل و
قُد٧وس حق است. انسان نيز ميتواند با تَحَل٧ي به فضايلي كه مخصوص اهورامزدا است
خود را خداگونه سازد و شبيه اهورامزدا شود. فضايلي كه زرتشت درتعاليم خويش مطرح
ساخته و ازآنها نام برده است والاترين مراحل آرمان بشرياند كه نيكانديشترين
متفكران جوامع بشري همواره در جستجوي آنها بودهاند و هستند. او اين فضايل را به
صورت ملكوتي مجسم ساخته است كه بارگاه اهورامزدا را احاطه كردهاند و ارادهء خدا
را در جهان به اجرا در ميآورند. به اين فضايل- كه صفات ربوبياند- انسان ميتواند
دست يابد و به وسيلهء آنها به كمال برسد. زرتشت اين فضايل را به گونهئي مطرح
ساخته است كه گوئي ميخواهد مراحل طي طريق كمال را به انسان تعليم دهد. يعني تعليم
ميدهد كه انسان اگر ميخواهد به رستگاري برسد بايد از صفاتي پيروي كند كه مخصوص
خدا است، و بكوشد كه با پيروي از اين صفات، خودش را خداگونه سازد و در همهء امورش
در پندار وگفتار و رفتار همچون خدا باشد. اين فضايل عبارتند از: وُهومنه ، اَشا ،
خشَترَه ، آرمَئيتي ، هائوروَتات ، اَمِرتات ، و سراوشه .
وهومنه از «وهو» يعني خوب، و «منه» يعني منش تركيب يافته است؛ وميتوانيم آنرا
«حق»، «نيت خير» و «منشِ نيكو» معنا كنيم. اين صفت، كه بعدها درآئين مَزدايَسنا
بصورت اصل «پندار و گفتار و رفتار نيك» تعليم داده شد، سرآمد همهء فضايل است.
وهومنه يعني انديشه و عمل نيكو، عشق به خالق و محبتِ مخلوق، مهرورزي و ايثار.
اينها معناهائي است كه از مطالعهء گاتا قابل درك است. اگر بخواهيم معادل عربيِ
وهومنه را بنويسيم واژهء «رحمان» دقيقترين معادل وهومنه است. وهومنه جلوهء رحمتي
است كه شامل نيكان ميشود و هديهئي است كه اهورامزدا به نيكان عطا ميكند. كسيكه
با جان و دل به وهومنه بگرود، هيچگاه ديوهاي رشك وخشم وآز و غرور و شهوت به او
نزديك نخواهند شد. وهومنه سبب ميشود كه انسان انديشه وگفتار و رفتار وكردار نيكو
پيشه كند و درهيچ شرائطي انديشهء بدي به ذهن خود راه ندهد. خلاصهء كلام آنكه هركس
از وهومنه پيروي كند، هرچه بينديشد و انجام دهد حق است، و خودش نيز تجسم عيني حق
خواهد بود.
اشا عدل و برابري ودرستي و راستي، و استواري درپيمان است. كسيكه نيكمنش باشد، در
پاداش اين نيكمنشي از فضيلت اشا برخوردار ميگردد و به نيروي اشا بر بدي غالب
ميآيد. اشا هميشه با وهومنه همراه است، و سبب ميشود كه انسانِ نيكمنش همهء
اعمالش را با ميزان عدل بسنجد و جز راستي پيشه نكند. به همين خاطر انسان وظيفه
دارد خودش را با اين صفت مُتَحَل٧ي سازد و همواره دادگر و عادل باشد و در همهء
كارهايش توازن داشته باشد تا از انحراف و ستمگري مصون بماند و بتواند به بهترين
وجهي به انسانها خدمت كند وجهان را آباد سازد. ازطرف ديگر كسيكه از اشا پيروي كند
و دادگر و درستكردار باشد خود به خود از وهومنه نيز برخوردار گشته نيكمنش خواهد
شد.
خشتره عبارتست از ثبات و استواري درانجام كارهاي نيكو و رهبري ديگران بسوي خير و
كمالات انساني. اگر بخواهيم امروز عبارتي معادل خشتره را در فرهنگ خودمان بيابيم،
اين واژه دقيقا معادل «ولايتِ الهي» است. خشتره هميشه با وهومنه و اشا همراه است؛
يعني رهبري و حاكميت بايد مبتني بر خيرخواهي و انساندوستي و عدالت باشد. يكي از
معناهاي خشتره سلطنت بمعناي سلطه برخويشتن و بر جهان است. همين صفت است كه برخي
ازكاويهاي درستكردار باستان بر خودشان اطلاق كرده بودهاند، و ما برخي از شاهان
باستان را با همين صفت ميشناسيم. اين لفظ است كه بعدها درپي تحولاتي به شكلهاي
«خشتريته» و «خشايتيه» و «خسرو» و «اخشيد» و «افشين» درآمد، و عامترين تلفظي كه
از آن شده است و تاكنون هم ميشود، «شاه» است؛ وچنانكه ميدانيم همهء اين واژهها
در فرهنگ ايراني ايحاكنندهء تقدسي آسماني است. درگاتا آمده است كه به ياري خشتره
و وهومنه انسان با دروغ ميجنگد و آنرا نابود ميسازد. يعني اين فضيلت باعث ميشود
كه انسان درراه اجراي خواست خدا و آبادكردن جهان و خوشبخت كردن انسانها و مبارزه
با ديوان، ترديد به خود راه ندهد و سست نشود و از ناملايمات نهراسد، و با يقين به
درستي راه خويش استوارانه پيش رود. كسيكه از صفت خشتره برخوردار گردد ميكوشد كه
نيروي خويش را در راه اصلاح ديگران بهكار گيرد و با بدي بستيزد و زمينههاي
خوشبختي و آسايش و آرامش همگان را در جهان فراهم سازد. اينكه درفلسفهء سياسي
ايران باستان دين و دولت را دوهمزاد ميدانستهاند كه هيچكدام بدون ديگري نتوانست
بود از همين اصل نشأت گرفته است. يعني خير و صلاح وآسايش وآرامش و برادري و صلح
كه هدف كلي دين است زماني تحقق خواهد يافت كه يك حاكميت پارسا و خيرانديش و
درستكردار و دادگر برسر كار باشد و مردم را از بدي بازدارد و به سوي نيكي سوق
بدهد.
آرمَئيتي خصلت فروتني و پارسائي، و رهائي ازتعلقات دنيوي است. كسيكه ازآرمئيتي
پيروي كند و با او وحدت يابد، چون در راه خدا به كاميابي برسد، فريفتهء موفقيتهاي
خود نگردد، و خودبين و خودپسند نشود، وهمهء توان خويش را ايثارگرانه درراه خدمت
به خلق بهكار گيرد. يكي از معناهاي آرمئيتي، اطمينان خاطر و رضايت كامل است. اين
اطمينان به معناي آرامش وجدان، قناعت مطلق، آزادي از تعلقات دنيائي، وآرميدگي- به
مفهوم فروتني و افتادگي و خاكينهاد بودن- است. همهء اين خصلتها را انسان از
آرمئيتي به دست ميآورد. آرمئيتي به انسان كمك ميكند كه در انتخاب راه درست از
تزلزل و دودلي بيرون آيد و براي اتخاذ راه درست تصميم درست را اتخاذ كند.
هائوروَتات سلامت رواني و جسمي است. انسان مؤمن بايد بكوشد تا ازآن برخوردار باشد
تا بتواند با نيروي كافي با بدي بستيزد و نيكي را گسترش دهد؛ زيرا انسان ناسالم
قادر نخواهد بود درست فكر كند و درست عمل نمايد. اينكه عقل سالم در بدن سالم است
به صورت يك مثل همهفهم و همهجائي در ميان همهء اقوام و ملل وجود دارد. تصميم
درست اتخاذ كردن و درست عمل كردن تنها در صورتي براي انسان ميسر است كه از سلامت
جسمي و روحي برخوردار باشد. اين صفت را هائوروتات به انسان ميدهد. ازاين جنبهء
تعليم زرتشت نتيجه ميشود كه انسان مؤمن بايد همواره مواظب سلامت جان و تن خويش
باشد تا بتواند با بديها مبارزه كند و در راه گسترش نيكيها و رضاي خدا حركت كند.
سراوشه به معناي الهام غيبي، نداي وجدان، دلآگاهي و روشني قلب است. اين عبارت
امروز به صورت «سروش» تلفظ ميشود. كسيكه از فضايل بالا پيروي كند و با آنها يكي
شود دلش به نور حق روشن ميگردد و حقايق را به درستي درك ميكند و از الهام غيبي حق
برخوردار ميگردد و بندگان خدا را به بهترين نحوي به سوي سعادت راهنمائي ميكند. با
اين تعبير، سراوشه فضيلتي است كه سبب عصمت انسان در برابر بدي ميشود؛ و به تعبير
ديگر، نوري است كه همواره روشنگر راه انسان درراه رسيدن به نيكيها است؛ و وجدان
بيدار وآگاه انسان نيكانديش است كه همواره راهنماي او درراه نشر نيكيها و مبارزه
با بديها است، و به او كمك ميكند كه در هرلحظه بدي و نيكي را به درستي تشخيص بدهد
و به اشتباه نيفتد و وظيفهاش را به درستي انجام دهد.
امرتات كمال وجاودانگي و بيمرگي و ابديت است. كسيكه نيكانديش و نيكمنش و
خدادوست و مردمدوست و دادگر و راستكردار و نستوه و استوار و پارسا و فروتن و
مهرورز و ايثارگر باشد دلش از نور خدا مالامال است، و ذات كاملي است كه سزاوار
برترين مقامها در سراي آخرت و همنشيني با اهورامزدا است. انساني كه پندار وگفتار
وكردارش نيك باشد، زماني به بيمرگي و جاودانگي ميرسد كه از اين زندان خاكي برهد
و به عالم ملكوت رهسپار گردد. انسانهائي كه از صفات ملكوتي برخوردار باشند پس از
اين زندگي در جوار اهورامزدا در سعات جاويدان خواهند زيست و هيچ مرگي نخواهند
داشت. چون فرجام همه مرگ است، انسان بايد بكوشد كه با برخورداري از همهء صفات
عالي ربوبي، خودش را خداگونه سازد تا شايستگي جاويدان شدن و همنشيني با اهورامزدا
در سراي آخرت را پيدا كند. در گاتا تصريح شده است كه زندگي جاويد و بهترين
پاداشها از آن كسي است كه از وهومنه، اشا، خشتره، و آرمئيتي پيروي كند.
درميان فضايل ملكوتي، وهومنه سرآمد همه و «اُم٧الفَضائل» است. اهميت اين فضيلت٧
بقدري است كه در موارد بسياري در گاتا همراه با اهورا ذكر شده است، و اين بدان
مفهوم است كه همانگونه كه اهورامزدا خير محض است، وهومنه نيز خير محض است. اين
صفت درعربي معادل «رحمان» است كه يكي از نامهاي خدا است، وهمانگونه كه «رحمان» از
الله جدا نيست، وهومنه نيز نزد زرتشت از اهورامزدا جدا نيست. در برابر وهومنه،
دروج (دروغ/ بدخواهي) قرار دارد كه سرآمد همهء رذيلتها و «اُم٧الر٧َذائل» و شر٧
محض است و همهء بديها از آن سرچشمه ميگيرد. دروغ در گاتا با ديوا مترادف آمده
است، و زرتشت ميخواهد تعليم بدهد كه دروغ يك ديو پليد است كه باعث همهء بدبخيتهاي
بشري است. چونكه استقامت جامعه منوط به استقامت رهبري است، وقتي رهبري نيكمنش
نباشد و پيرو دروغ باشد، جامعه را به فساد و تباهي ميكشاند و براي مردم بدبختي و
درد و رنج ميآورد؛ زيرا كارهائي را كه انجام ميدهد با دروغ و فريب، براي عوام
نادان زيبا جلوه ميدهد و با ادعاي اينكه هدفش خوشبختي مردم است، مردم را به اطاعت
از خود ميكشاند، ولي او درواقع خواستار متاع دنيا و جمع ثروت است، و در اين راه
از انجام هر جنايتي دست برنميدارد، و همواره مردم را در رنج ميدارد.
انتشار آئين زرتشت
زرتشت درسنين 30 سالگي نهضتش را درخوارزم آغاز كرد و براي حدود سيزده چهارده سال
در آن منطقه به فعاليت تبليغي مداوم پرداخت. ولي اكثريت مردم خوارزم تحت تأثير
تلقينهاي رهبران سنتي بودند، و هيچكدام از رؤساي قبائل خوارزم به او توجهي نشان
نميداد. به زبان ديگر، منطقهء فعاليت او درگير جنگهاي تمدني، يعني درگير درد
زايمان يك تمدن نوين بود، و تلاش كاويها در راه تشكيل اتحاديهء قبائلي و ادغام
قبائل اطراف در جريان بود. زرتشت ازاين امر به شدت در رنج بود كه چرا عوامِ نادان
فريب اين رهبران را ميخورَند ودرپشتِ سر آنها به جنگ انسانها ميروند وآباديها را
ويران ميسازند. او دريكي از سرودههايش به درگاه پروردگار شكايت ميكند كه مردم به
او توجهي نشان نميدهند, و فقط شمار اندكي از گوشهاي شنوا و دلهاي حقپرست به
اوگوش فرا ميدهند و اكثريت مردم ازاو رويگردان و دركنار رهبران مردمفريباند. او
خودش را در اين سروده به چوپاني تشبيه كرده است كه اندكشماري گوسفند دراطاعت
دارد؛ و ميگويد كه رمههاي بزرگ در اطاعت كاويهاي تبهكارند.
حملات شديد لفظي او به گرهماها، كاويها، كرپنها، اوسيجها همهء آنان را برخلاف
او بسيج كرد، و براي او كه درمعرض كشته شدن قرار گرفته بود راهي جز هجرت در پيش
نماند؛ لذا بناچار راه جنوب درپيش گرفت و در اين رهگذرِ دراز به بلخ رسيد.
جاماسپَه و فرشاوشتره از كارگزاران كاوي ويشتاسپه (كيگشتاسپ) به نداي
انسانساز او پاسخ مثبت دادند و زرتشت در بلخ مورد حمايت گشتاسپ قرار گرفت، و
چندده سال- تا سنين 70 سالگي- در آن نواحي به تبليغ پرداخت. سرانجام قلمرو گشتاسپ
زير يورشهاي كاويان همسايه واقع شد، و زرتشت در يكي از اين حملات به دست جنگجويان
يك كاوي به نام اَرجَتاَسپه (ارجاسپ) بهكشتن رفت.
زرتشت در سالهاي فعاليتش مريدان و شاگردان و ياران مخلصي را پرورده بود كه يكي از
آنها فرشاوشتره بود. پوروچيستا دختر زرتشت، و دو پسر زرتشت نيز از آنجمله بودند.
اين شاگردان پس از او سرودههاي آسمانيش را كلمه به كلمه و حرف به حرف ازبر كردند
و مجموع آنها را گاتا نام دادند. اين سرودههاي انسانساز كه نُمادِ (سَمبُلِ)
آرمانهاي انسانهاي زير ستم بود در نسلهاي بعدي گوش شنواي بسيار يافت؛ شاگردان
زرتشت در طي نسلهاي متوالي شاگرداني را پروردند كه مبلغان تعاليم او شدند و گاتاي
او را حفظ كردند تا سينه به سينه به نسلهاي بعدي منتقل سازند.
شكي نيست كه موضوع سعادت جاويد اخروي كه محور تعاليم زرتشت را تشكيل ميداد
مهمترين نقش را در جذب تودههاي ايراني به اين تعاليم داشته است. انسان از مرگ
ميهراسد و نميخواهد باوركند كه همهء آرزوهايش با مردن وي برباد ميرود. تمام تلاش
انسان در زندگيش بخاطر دستيابي به خوشبختي است و همهكس آرزومند رسيدن به آنست.
ولي مرگ٧ نقطهء پايان تلاش او است. در تعاليم زرتشت اين باور نهفته بود كه اگر در
اين زندگي سعادت حاصل نشد انسان ميتواند با پيروي از فضايل اخلاقي به سعادتي ابدي
دست يابد كه زائلشدني نيست. و همين موضوع راز موفقيت تعاليم زرتشت در طي قرنهاي
پس از وي بود.
گروههاي انساني اسكانيافته دردرون فلات ايران كه به تعاليم زرتشت ميگرويدند،
بسياري از باورهاي ديني كهن خود را حفظ كردند و با تعاليم زرتشت درآميختند و به
آنها نام دين زرتشت دادند. چنانكه گفتيم تا حوالي قرن ششم قم در ايران يك دين
همگاني شكل گرفت كه نام زرتشت را در سرلوحهء خويش داشت، و دين مَزدايَسنا
(مزداپرستي) نام گرفت. اين دين كه مايههاي اصليش را از تعاليم زرتشت گرفته بود،
شاخ و بالش را عناصر عقيدتي اديان كهن ايراني تشكيل ميداد. رهبران ديني ايران
(مغان)، به مرور زمان٧ آموزشهاي تازهئي برتعاليم زرتشت افزودند و به مَزدايَسنا
غنا بخشيدند.
آموزشهاي مغان كه به زرتشت منسوب ميشد و تعاليم آسماني تلقي ميگرديد، به تدريج به
گاتاي زرتشت افزوده شد، و يك مجموعهء واحدي را به وجودآورد كه اَپَستاك (اصول
مقدس) ناميده شد. اپستاك كه بعدتر به صورت لفظهاي ابستا و اويستا و اَوِستا
درآمد، اساس دين ايراني را تشكيل داد و كتاب مقدس ايرانيان درطول تاريخ شد.